شاد زندگی کنیم و شادی را جذب کنیم

لبخند تو را چند صباحی است ندیدم ! یكبار دگر خانه ات اباد بگو : سیب !

زیباترین قسم
 
 
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1392/07/10 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.


پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب های آنجا چطور استفاده کنیم.

 

بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آنجایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.

بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت.
دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است.
دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت.
بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد.
گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا اینقدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد: ما هم ۵۰سال پیش مثل شما فکر می کردیم.

خودتون قضاوت کنید

شاد باشید

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/03/27 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
تا حالا دقت کردین؟

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

. . .

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟   

. . .

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!

. . .

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !

. . .

تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟

. . .

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال!

. . .

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!!

. . .

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم …

. . .

لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…:

. . .

تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !

. . .

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

. . .

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!!

. . .

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..!

. . .

تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!

. . .

دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!!

. . .

تاحالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟آخ که حرص آدم درمیاد

. . .

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1391/02/27 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.

- زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.

- جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.

- برای مردن عمری فرصت دارم.

- اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.

- ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند.

- با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند.

- سایۀ چهار نژاد یک رنگ است.

- به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.

- قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.

- به نگاهم خوش آمدی.

- قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.

- هر درخت پیر، صندلی جوانی می‌تواند باشد.

- اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.

- روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!

- وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند.

- به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.

- برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم..

- گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.

- غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد.

- بلبل مرتاض، روی گل خاردار می‌نشیند!

- باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد..

- قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد.

- فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند.

- در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد.

- رد پای ماهی نقش بر آب است.

- گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.

- با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم.

- با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید.

- دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند.

- پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند.

- آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار می دید
نوشته شده در تاريخ شنبه 1391/02/02 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

در كتاب حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت  در سال (1945):

        حاجي به كوچك‌ترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت در ايران

 نصيحت مي‌كند:

 توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛


 اگر نمي‌خواهي جزو چاپيده‌ها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي !

 سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه مي‌كنه و از زندگي عقب مي‌اندازه!

 فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است،

 تا بتواني حساب پول را نگه‌داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه!

 بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من مي‌شنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش،

 خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!

 سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت رابگير!

 از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش مي‌شه،

 هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟

 پررو، وقيح و بي‌سواد؛

 چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!...

 نان را به نرخ روز بايد خورد!

 سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي،

 با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!....

 كتاب و درس و اينها دو پول نمي‌ارزه!

 خيال كن تو سر گردنه داري زندگي مي‌كني!

 اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند.

 فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه!!

.

.

.

.

 

 خیلی جالبه که بعد از 65 سال  هنوز هم در بر همان پاشنه می چرخد..!!!؟؟؟

نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/01/25 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

انواع طالع بینی

ماههای تولد و ارتباط آن با بوسه

نـویسنده کتاب "عشق و رابـطه جنسی"، دکتــر جان فری مـعتقد است: "بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع بیان فردی و کاملاً شخصی از عشق و محبت می باشد."

اولین بوسه عاشقانه برمی گردد به 1500 سال قبل از میلاد مسیح در هند. پیش از این زمان هیچ مدرک دیگری دال بر وجود بوسه های عاشقانه وجود نداشت.

دانشمندان معتقدند که ماهیت وجودی انسان به گونه ای است که در صورت تجربه یک بوسه منتظر بوسه ی بعدی خواهد بود. زمانیکه در وضعیت بوسیدن قرار می گیرد، غدد موجود در داخل دهان و جداره لب ها ماده شیمیایی را ترشح می کنند که همین ماده سبب ایجاد تمایل فرد به ادامه بوسیدن می شود.

محققان به این نتیجه دست پیدا کردند که مغز انسان دارای سلول های عصبی است که فرد را قادر می سازد تا در تاریکی لب های معشوقه اش را پیدا کند. تعجبی وجود ندارد که چرا بسیاری از زوج ها از بوسیدن یکدیگر در مکان های تاریک و کم نور لذب بیشتری می برند.

سایر مزایا

تکلیفتان را با طرف مقابل روشن می کند

در حین بوسیدن می توانید نیازهای جنسی همسرتان را ارزیابی کنید و ببینید تمایلی به ادامه ارتباط دارد یا خیر. روانشناسان معتقدند که اولین بوسه این امکان را برای شما فراهم می آورد که ببینید آیا با طرف مقابل همخوانی دارید یا نه. به نظر می رسد که "بوسه" تاثیر به یاد ماندنی در ضمیرناخودآگاه انسان ها بر جای می گذارد، بنابراین با تجربه اولین بوسه می توانید تشخیص دهید که فریون شما با شخص مقابل هماهنگی دارد یا خیر و اگر اینچنین نبود در همان آغاز می توانید ارتباط خود را با او خاتمه بخشید.

محافظت از دندان ها و جلوگیری از پوسیدگی

بوسیدن یک فرایند پاک کننده طبیعی است که به حفظ سلامت دندان ها کمک می کند، جریان بزاق دهان را افزایش بخشیده، و درصد ایجاد پلاک بر روی دندان ها را تا حد بسیار زیادی کاهش می دهد.

از بین بردن استرس

یک بوسه عاشقانه، بهترین روش برای ریلکس شدن و از بین بردن استرس محسوب می شود. زمانیکه لب ها در حالت بوسیدن قرار می گیرند، تقریباً دهان حالت لبخند زدن را به خود می گیرد و تنفس در زمان بوسیدن عمیق تر می شود، عضلات چشم شل شده و در راحت ترین حالت خود قرار می گیرند. این امر بهترین تکنیک برای قطع ارتباط با دنیای پر هیاهوی بیرونی و ریلکس شدن است.

کاهش وزن

یک بوسه عمیق و طولانی به شدت متابولیسم بدن را افزایش می دهد و سبب می شود تا مواد قندی با سرعت بیشتری در بدن سوزانده شوند. میزان کالری مصرفی، به شدت بوسه بستگی دارد، اما به طور متوسط می توان گفت که در هر 10 دقیقه 10 کالری مصرف می شود. 

تاخیر در فرایند پیری

بوسیدن به شما کمک میکند تا قدرت ماهیچه های فک و چانه همچنان حفظ شود، به همین دلیل میزان ایجاد چین و چروک در آنها پایین کاهش پیدا می کند.

افزایش اعتماد به نفس

در زمان بوسیدن، خوشحال هستید، و وقتی هم که خوشحال باشید احساس خوبی نسبت به خودتان پیدا خواهید کرد و این امر سبب افزایش اعتماد به نفس و عزت نفس شما می شود
.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/08/15 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنم»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست.
فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند،

جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند.


پس
«نگران نباش، درست‌اش می‌کنم»
نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/06/25 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

عکس های قابل توجه نوربرت رزینگ نشاندهنده یک خرس قطبی وحشی است که به سمت سگهای سورتمه افسار بسته در حیات وحش "هادسن بی" کانادا نزدیک میشود.


عکاس مطمئن بود که مرگ سگهای خود را خواهد دید زمانی که خرس قطبی در اطراف سگهایش سرگردان بود



باورش سخته که بدونی این خرس قطبی فقط به آغوش کسی احتیاج داشت!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/04/30 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا....

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می‌دهند، گاهی بغلشان می‌کنند.

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.


آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می‌خرند و با گل می‌روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی‌رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.


آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی‌‌آوردند.

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.


                   

آدم هایی که اگر در جايي تازه وارد باشی، زود به تو لبخند می زنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.


همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می‌کنند برای زندگی کردن

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/03/31 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

روزی ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد


الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد. ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند.http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSKJeRfQzd5a3q6DfwOCXLaLynpOCBaTKQcjpVANZMm-2D8GY-ATQ



در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود.

برگشت ... بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

بعد ملا نصرالدین گفت :

لعنت بر من که نمیدانستم اگر خر به جایگاه رفیع برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خود را هلاک می کند

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/02/25 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
           زن هدیه خداوندی             

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی. سرت را به زیر افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان میشوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

 و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو....

گفتم: به چشم.

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

به خدا نگاهی كردم؛ مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم،  میدانست.

با لبخند گفت: این زن است . 

وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی كه در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم...

من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند ...

 

جمله امروز :  باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/12/01 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/11/02 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که می‌دانم او چه کسی است
..!
نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/08/08 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
در حاشیه یكی از پاركهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
 مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
 كه روی یك صندلی سنگی نشسته است و به پارك نگاه می كند
 او بسیار طبیعی ست  و كمی هم خسته
 او را طوری ساخته اند  كه خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند كه درد را حس نمی كند
 او را طوری ساخته اند  كه ظاهرا چیزی نمی شنود
                                                                    چیزی نمی بیند
                                                                                    چیزی نمی گوید
 و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
 او را دقیقا برای كنار پارك خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا كه هر روز صبح زود برای ورزش به این پارك می رفتم
چرا كه می توانستم گهگاه چند كلمه یی با او درد دل كنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می كردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینكه با مجسمه دوست شدم
 هفت و شاید هم هشت روز با او درددل كردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی كه با او درددل كردم
ناگهان تركید
با صدایی وحشتناك
و من خیلی تعجب كردم
البته نه برای اینكه مجسمه تركید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه كرده اند
و به من هم گفته اند كنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید � تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
 و گمان می كنم تا روزی كه بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینكه مجسمه تركید........

به نظر شما او از چی متعجبه ؟؟؟؟

 

از كتاب در حد توانستن

شعر گونه هایی از نادر ابراهیمی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/07/05 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت ...
گفتم : ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند ...
شیطان گفت : خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم : ... به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت : من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.
دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

روزگاریست که شیطان فریاد می زند آدمی پیدا کنید ... می خواهم سجده کنم ...!!!!

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/07/01 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

پیرمردی تنها در شهر مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

 پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

 

        در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1389/06/16 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
این شعر خوشکل رو یکی از دوستان وبلاگی واسم فرستاده بود لذت ببرید

 
یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت:یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو.......من نیستم

گفت:ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد غبار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی ...اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز وشب او را صدا کردی ولی...

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم....
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/06/11 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشتو تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر ازاو خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏هابخواند.پسر گفت:امروز هیچ نگفته ‏ام تا برخوانم.

لقمان گفت: پس بیا و از این نان که برسفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏ اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/06/04 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است ... 

 

 جمله روز :  تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است.(داستایوفسکی)

 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1389/05/26 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
زندگی به زیبایی رویاهایتان

 
  زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است..
 هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.
 
سلامتی:
1- آب فراوان بنوشید..
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..
3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).
5- از ورزش کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید..
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.
شخصیت:
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید... اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما..
22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.

جامعه:
25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی زندگکنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید. 
 
زندگی
32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
34- عشق درمان‌گر هر چیزی است.
35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- حتی بهترین هم می‌آید.
38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستی تان شاكر باشید.
- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید
 
 
زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد
و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند...!!!ا
نوشته شده در تاريخ جمعه 1389/05/22 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
دانلود pdf رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری با ترجمه انگلیسی


این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده ست و روزی که گذشت

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/05/20 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

اساس قانون جذب  :

ما چه کسانی را جذب می‏کنیم و یا چه کسانی جذب ما می‏شوند؟

تفکرات مثبت هاله‏ های انرژی مثبت و تفکرات منفی هاله‏های انرژی منفی را تولید می‏کنند. پس با توجه به اینکه هاله‏های انرژی در اطراف هر شخصی وجود دارد، مجاورت با افراد مثبت‏اندیش یا منفی‏نگر باعث تاثیر در رفتار ما می‏شود.

قانون جذب می‏گوید :
هر انرژی تمایل به جذب انرژی همانند خود را (در شکل کاملتر) دارد.

شما بخواهید (به خواستۀ خود فکر کنید) سپس قانون جذب با تقویت  این فکر ، آن را چون تصویری در زندگی واقعی نمود میدهد . قانون جذب غول چراغ جادوست آرزوهای خود را به زبان دل و فکر بگویید و باور داشته باشید که برآورده میشود خواهید دید که برآورده میشود .

ما همیشه افرادی را جذب می‏کنیم که اندیشیده و نیز رفتاری مانند خودمان دارند اما نه تنها دقیقا شبیه خودمان، بلکه بسیار بیشتر و شدیدتر از خودمان در آن رفتار و تفکرات زندگی خود را سپری می‏کنند.

برای مثال اگر ما روزی ۵ بار غیبت کرده و دروغ می‏گوییم، فردی را جذب خواهیم کرد که روزی ۵۰ بار دروغ گفته و غیبت می‏کند.

از طرفی طبق ضرب المثل “موش داخل کاسۀ آدم وسواسی میرود”، همیشه حساسیت بیش از حد به یک مسئله یا امری مهم و یا حتی غیرمهم باعث کشاندن و جذب کردن آن مسئله به سمت خودمان است.

مثلا ما از افراد دروغگو خیلی بدمان می‏آید و همیشه به خود می‏گوییم “من از آدمهای دروغگو حالم بهم می‏خورد” و بالاخره دوستی می‏یابیم که الهۀ دروغگویی است.

همچنین یکی دیگر از عواملی که بعضی افراد بد جذب ما می‏شوند، سرزنش‏های قبلی است که به دیگران کرده‏ایم (طبق قانون کارما).

برای مثال دوست ما همسری دارد که بسیار بداخلاق و خشن است. او را سرزنش کرده و مثلا به او می‏گوییم “توباید در انتخاب همسر بیشتر دقت می‏کردی، این چه همسری است که انتخاب کرده‏ای” و با این کار بومرنگ خود را به سمتی پرتاب می‏کنیم که باعث ناراحتی و دلخوری فرد می‏شود و باید منتظر بازگشت بومرنگ خود باشیم

 فراموش نکنید که زندگی بازی بومرنگهاست

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/04/14 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
متنها  و شعرهای  طنز و زیبا 
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…

جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…

منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»…

پوووف! منشي ناپديد ميشه…

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»…

پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!!!!         

نتيجه اخلاقي:

اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

منبع  http://www.shafighi.com

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/03/03 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

رفته بودم دندانپزشکی.

دندانی که به ظاهر کاملا سالم بود ، به کلی خراب شده بود و باید عصب کشی می شد.

دکتر افتاد به جان دندان.از شدت درد صندلی را چنگ می زدم .
نمی توانستم حرف بزنم . واقعا اشکم درآمده بود.
دکتر می گفت باید مطمئن شوم اثری از فساد در دندانت باقی نمانده باشد.
با اشاره گفتم تحمل می کنم ؛ ادامه بده.

کارش که تمام شد ، گفت یک جلسه دیگر باید بیایی. خیلی تشکر کردم ، وقت گرفتم و آمدم.

در راه با خودم فکر کردم اینهمه درد کشیدم ، اما نه تنها از دکتر دلخور نیستم ، تشکر هم می کنم؛ و برای جلسه بعد قرار می گذارم !!

چرا وقتی خدا می خواهد درمانم کند ، صبوری نمی کنم؟

اگر میخواهید بدانید چرا خوشبخت و شاد نیستید اینجا را کلیک کنید

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/02/27 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

- “سلام، حالتون خوبه؟ ببخشید ممکنه ماشینتونو چند ساعتی به من قرض بدید؟”

- “راستش… حقیقت… آخه… … بله. مشکلی نداره. فقط مواظب باشید!”

گاهی اوقات آنچنان در رودربایستی گیر می کنیم که در آن لحظه حاضریم همه دنیا را به طرف مقابل بدهیم که کار پیش رویمان انجام نشود. این در حالیست که طرف مقابل هیچ اصراری ندارد و این خودمان هستیم که برای یک لحظه در دوراهی قبول کردن یا رد کردن درخواست یا پیشنهاد فرد مقابل گیر می کنیم.

گاهی اوقات تصمیم گیری در این لحظات فوق العاده سخت و حساس بوده و گاهی نیز سرنوشت ساز می شود. مثال فوق که شاید مثالی روزمره از مراجعه دوستان و آشنایان به شما باشد، نمونه ای از صداها درخواست و پیشنهاد است که به سوی ما روانه می شود. . همۀ این موارد نمونه هایی است از دوراهی تصمیم فوری. این دوراهی ها هنگامی دردسرسازتر می شود که ما روی وسایل خود حساس بوده و یا برای دقیقه دقیقه زندگی خود برنامه داریم (مانند من پرمشغله!).

مشکل اینجاست که بسیاری از ما قدرت و یا شاید جرات گفتن “نه” و رد درخواست و پیشنهاد دیگران را نداریم و شاید هم خجالت بکشیم.

در اینجاست که هنر نه گفتن و در واقع هنر رد درخواست یا پیشنهاد دیگران به خوبی نمایان می شود و همچنین در واقع اعتماد به نفس ما خودش را نمایان می کند. هنر نه گفتن که یکی از مباحث روز روانشناسی است در واقع به این می پردازد که “با یک نه گفتن، عمری را می توان شاد زیست و یا اسیر بود“.

قبل از پاسخ به درخواست یا پیشنهاد دیگران بهتر است موارد زیر را به سرعت مرور کنیم :

۱ – آیا ما به اندازۀ کافی وقت داریم؟ آیا ارزش وقت ما بیشتر از این نیست؟

۲ – اولویت امور خود را بدانیم. آیا این درخواست یا پیشنهاد در برنامه ریزی من می گنجد؟

۳ – انجام کارها با سرعت بالا و در وقت کم باعث ایجاد استرس می شود. آیا من استرس را دوست دارم؟

۴ – امانت دادن وسایل با ارزش خودمان به مردم باعث ایجاد نگرانی در ما می شود. آیا من نگرانی را دوست دارم؟

۵ – آیا نتیجۀ این کار برای ما مثمر ثمر خواهد بود؟ آیا این کار ما در واقع ابزار دیگران شدن است؟

۶ – آیا در ازای انجام این کار، کارهای بهتری را از دست نخواهم داد؟

و …

ما یا دیگران؟

پس از بررسی فوری موارد فوق، بهتر است به این بپردازیم که من یا تو؟ یعنی من برای خودم مهمترم یا تو برای من؟ اینکه من ناراحت شوم، من دچار استرس شوم، من نگران شوم، وقت من گرفته شود، برنامه ریزی روزانه من بهم بخورد، وسایلم خراب شوند و … بهتر است یا اینکه تو؟

مطمئن باشیم که اگر ما این درخواست یا پیشنهاد را قبول نکنیم، این کار لنگ نمی شود و این فرد بدبخت (!) نمی شود. چه بسیار افرادی که این پیشنهاد یا درخواست را به بهترین نحو و در اسرع وقت انجام می دهند. پس بحث اول یعنی اینکه “اگر من نکنم چه می شود” حل شده است.

شاید ناراحت شود …

اینکه ما ناراحت شویم بهتر است یا دیگران؟ بیشتر اوقات رد درخواست دیگران هیچ ناراحتی و دلخوری را بوجود نمی اورد. برای آن موارد استثنا هم نگران نباشیم. چرا که وقتی فرد مقابل ما ببیند که ما با منطق و برنامه ریزی قبلی و با اعتماد بنفس درخواست او را رد می کنیم مطمئنا ناراحت نخواهد شد. اما اگر هم ناراحت شد مهم نیست. زیرا کسی که به راحتی از رد درخواست خود توسط دیگران ناراحت شود، مطمئنا از نتیجه انجام کار خود توسط ما (حتی اگر به بهترین نحو باشد) هم راضی نخواهد بود. پس همان بهتر که درخواست یا پیشنهاد او رد شود.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/02/20 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

لبخند یک هدیه آسمانی است. اگر تا کنون از آن استفاده کرده باشید، به خوبی می دانید که یک لبخند گرم، چه سلاح نیرمندی است. مردم زمانی می خندند که از چیزی خوششان بیاید، و یا احساس خوبی نسبت به چیزی داشته باشند. بنابراین می توانیم با یک لبخند کارهای بسیار زیادی را انجام دهیم و دیگران را به راحتی خوشحال کنیم بقول دانشمند کشورمان ارد بزرگ : آنکه همیشه لبخندی بر لب دارد شادی را به همگان هدیه می دهد .

حالا اجازه دهید نگاهی به تاثیرات لبخند داشته باشیم:
ابتدا باید بدانیم که لبخند به همه احساس آرامش می دهد. زمانیکه فردی به شما لبخند می زند، کمتر اتفاق می افتد که شما هم در پاسخ به او لبخند نزنید. این امر، یک واکنش کاملاً ناخودآگاه است. این روزها به نظر می رسد که انسان ها تمایل کمتری به لبخند زدن دارند. مشکلات جوامع بشری آنقدر زیاد شده که به آنها اجازه لبخند زدن نمی دهد. گاهی اوقات هم برخی افراد برای اینکه در نظر دیگران آسیب پذیر، و احساساتی جلوه نکنند، از لبخند زدن خودداری می کنند. یکی از دلایلی که لبخند را اینقدر تاثیر گذار کرده این است که شما با انجام این کار خوبی و مهربانی را به طرف مقابل القا می کنید. آیا زمانی را که فردی به شما لبخند زده به یاد می آورید؟ در آن موقع چه احساسی به شما دست داده بود؟ حداقل احساسی که در این زمان به خود من دست داده، چیزی نیست جز "خوبی." لبخند باعث می شود که شما کمی آرامتر شوید، اعتماد به نفستان افزایش پیدا کند، جذاب تر جلوه کنید، و ... زمانیکه فردی به شما لبخند می زند، احساس خوبی در مورد خودتان پیدا می کنید، بالطبع شما نیز در پاسخ باید جواب او را با یک لبخند بدهید. این امر سبب ارتقای احساسی هر دو نفر می شود. از این گذشته لبخند زدن باعث آزاد شدن اندروفین در بدن می شود. در چندین پژوهش مختلف ثابت شده است که این هورمون سبب ایجاد آرامش در تمامی ارگان های بدن شده و فرد را خوشحالتر می کند.
توجه: لبخند بزنید و از دیگران هم لبخند بخواهید. چیزی جز تاثیر مثبت نصیبتان نخواهد شد. همین امروز امتحان کنید.

بهترین لبخند!

لبخند باید صمیمانه باشد و در زمان خندیدن، چشمانتان نیز بخندند؛ (حتی چین خوردگی های زیر چشم). زمانیکه لبخند می زنید، به آینه نگاه کنید. رمز یک لبخند واقعی در خندیدن چشم هاست. آنقدر به آینه نگاه کنید تا فرق یک لبخند صادق و صمیمانه را با یک لبخند معمولی تشخیص دهید. پس از اینکه معنای واقعی آنرا متوجه شدید می توانید بیرون بروید، به دیگران لبخند بزنید و تاثیر مثبت آنرا به وضوح مشاهده کنید. البته باید توجه داشته باشید که اگر بی موقع و نابجا، هر کسی را که می بینید، به او لبخند بزنید، مطمئناً این کار شما نتیجه معکوس در بر خواهد داشت، به همین دلیل باید لبخند زدن خود را کنترل کنید. نباید به دلیل جلب نظر دیگران لبخند بزنید، بلکه به این دلیل باید بخندید که احساس بهتری در خودتان ایجاد کنید. زمانیکه تنها هستید، حتی اگر چیزی برای خندیدن هم وجود نداشت، فقط به این دلیل که از تنهایی خود لذت می برید، گل لبخند را بر روی لبان خود بکارید. شاید این کار زمانبر نباشد، اما به راحتی می تواند حال و هوای شما را تغییر داده و یک نگرش جدید در شما ایجاد کند که به واسطه آن بتوانید دیگران را نیز خوشحال کنید.

همین امروز  معجزه لبخند را امتحان کنید

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/02/16 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد . پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد …

نتیجه اخلاقی :

مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره

دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند

و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود

سایر داستانهای کوتاه اما جالب

دختر کوچک و دکتر

دخترک حاضر جواب

فقیر و ثروتمند

نامه ای از دوزخ

ویولن نوازی در مترو

پسرک و خدمتکار

شوخی با داستانهای دوران کودکی

نوشته شده در تاريخ جمعه 1389/02/10 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

ما از ناحیه نقطه ضعفهامون شکننده هستیم شاید بهتره کمی بیشتر خودمون رو بشناسیم و بیشتر خودمون رو باور کنیم لینکهای زیر به شما کمک میکنه که بهتر با خودتون آشنا بشید و بدونید چطور باید به خودتون کمک کنید تا زیباتر زندگی کنید .

   >>   چقدر خوشبخت هستید ؟

   >>   تستهای خود شناسی


چگونه جذاب باشیم؟
(هفت راهکار ساده و موثر)

پیش از هر چیز باید گفت که جذابیت چیزی جدای از زیبایی است. شخص می تواند چهره ی زیبایی نداشته باشد ولی فوق العاده جذاب باشد. جذابیت و گیرایی یک ویژگی اکتسابی است. اکنون 7 راه ساده برای اینکه ببینیم چگونه می توان جذاب بود؟

1) ظاهری آراسته داشته باشید:

مرتب باشید. تمیز باشید. هماهنگی و پاکیزگی شما، ناخودآگاه شما را جذاب می کند .

2) بیشتر سکوت کنید:
سکوت یک تاثیر ذهنی و روانی می گذارد. در سکوت، شما پیرامون خود خلأ ایجاد می کنید و هر خلأیی موجب جذب می شود.

3) نرم و ملایم سخن بگویید:
جیغ نزنید! داد و هوار نکنید. جذابیت به تقلا و تکاپو نیاز ندارد. به آرامش و ملایمت مرتبط است. وقتی نرم و ملایم سخن می گویید محبوب و جذاب می شوید.

4) فرد محترمی باشید:
بی احترامی به خود، دیگران و بی احترامی و بی ادبی در رفتار و کلام همه از جذابیت شما می کاهند. افراد مؤدب و متین بی تردید جذابند و این جذابیت از درون موج می زند.

5) زیاد شوخی نکنید اما فراوان تبسم کنید:
در تبسم، سنگینی و متانت است و جذابیت. ولی در خنده و شوخی فراوان، سبکی است و کاهش جذابیت .

6) قاطعیت یعنی جذابیت:
کسانی که شخصیت قاطعی دارند، هدف های مشخص و ارزشهای معین و برنامه ی مدونی دارند بی استثنا جذابند. کسانی که قدرت "نه" گفتن دارند و بازیچه ی این و آن نمی شوند جذابند.

7) امیال و غرایز خود را کنترل کنید:
کسانی که بر میل جنسی، شهوت، میل به غذا خوردن و هیجانات و عواطف خود مسلط هستند جذابیت دارند، تاثیری روانی می گذارند و از وجود آن ها انرژی سرشاری بیرون می تابد.

منبع: کتاب صمیمیت، تاثیرگذاری و نفوذ در 10 دقیقه. اثر استاد حورایی، نشر دکلمه گران.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/02/02 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

خود هیپنوتیزم pdf

آموزش مدیتیشن  pdf

همه ما در یک مقطع زمانی با فردی دیدار کرده ایم که استعداد و توانایی مجذوب کردن ما را داشته شاید وقت آن رسیده که شما نیز قدرت جذب دیگران را داشته باشید

مهمترین کاربردهای کشش و جاذبه در برابر زنان :

سه نیاز عمیق هر زن : 

محبت     توجه     احترام

روش تحت تاثیر قرار دادن خانمها این است که کمتر حرف بزنید و بیشتر گوش دهید و در زمان گوش دادن محبت و توجه و احترام رو چاشنی ارتباط کلامیتان کنید . امتحان کنید ، معجزه می کند 

وقتی با زنی هستید که می خواهید او را مجذوب خود کنید ، به جای صحبت کردن راجع به خودتان و تلاش برای تحت تاثیر قرار دادن او ، خودتان تحت تاثیر او قرار بگیرید. با او چنان با تمرکز صحبت کنید و از امیدها و اهداف و آرزوها و نگرانیها و خواسته هایش سوال کنید گویی او دوست داشتنی ترین فرد است شما دارید به فردی دوست داشتنی و خاص تبدیل می شوید . فراموش نکنید زنها دارای قدرتی عجیب هستند که می توانند درون قلب دیگران را ببینند پس سعی کنید فیلم بازی نکنید قلبا تلاش برای جذب آنان کنید

مهمترین کاربردهای کشش و جاذبه در برابر مردان :

سه گروه مرد وجود دارد :

عاشق علم و اندیشه  عاشق شهرت و افتخار  عاشق پول و ثروت

کلید و راه حل جذب یک مرد بسیار آسان است ... مردها وقتی احساس خوبی در خود می کنند و مجذوب کسی می شوند که آن فرد ، آنان را توانمند و موفق بداند . از او سوالاتی بپرسید و بعد بابت جوابهایی که داده ، او را تشویق کنید . او را برای موفقیت ها و کارهایش تحسین نمایید . به این ترتیب برق رضایت از هم صحبتی و آشنایی با خودتان را در چشمانش ببینید .

گاهی از خود می پرسید آن مرد چه چیزی در آن زن می بیند که جذب او شده ؟ پاسخ این است " همان چیزی که آن زن در وجود آن مرد می بیند ؟" وقتی زنی به چشمهایی مردی نگاه می کند و در آن ها مردی با ارزش و مهم می بیند آن مرد هم او را زنی دوست داشتنی خواهد دید .

به نکته های زیر توجه کنید و تمرین را فراموش نکنید

1- مستقیما به فرد متکلم نگاه کنید :  این علامت بصری نشانگر توجه شما به شخص می باشد

2- وقتی شما متکلم هستید زیاد مستقیم به شنونده نگاه نکنید : وقتی شما در حال یک گفتگوی دو نفره  هستید صرفاً 85% از زمان گفتگو همراه با نگاه مستقیم به شنونده باشد نه بیشتر . اگر نگاه طولانی شود باعث بروز استرس و فشار بر شنونده می شود با اینکار گویی او را به دیوار میخکوب کرده اید .

3- حرکت سریع چشمها را داشته باشید : در واقع این کار ، عمل ساده ی تغییر نگاه شما از یکی از چشمهای فرد متکلم به سوی چشم دیگر او ست ، این رفتار باعث بروز ارتباط حسی و صمیمانه تر می شود .

4- سر خود را به یک سمت متمایل کنید : در حین گوش دادن به صحبتهای طرف مقابل ، سر خود را به آرامی به یک طرف حرکت دهید باعث می شود که نگاهتان مشتاق تر و کنجکاوانه تر جلوه کند " تاکنون عکس گرفته اید ؟ فکر میکنید چرا اغلب عکاس از شما می خواهد کمی سر خود را متمایل به چپ یا راست نگه دارید!!!"

5- با حرکت سر تایید کنید : تکان دادن سر نشان می دهد شما چه فکر و احساسی نسبت به شخص و سخنانش دارید

سه روش تکان دادن سر وجود دارد :

اول، حرکت کند و آهسته که نشان می دهد "من دارم صحبتهای شما را دنبال می کنم " نشانه موافقت شما نیست بلکه نشانه گوش دادن و دنبال کردن بحث است .

دوم ، حرکت تاحدی سریع تر که در واقع می گوییم " شما درست میگویید و من موافقم " .

سوم حرکت سریع سر که به معنی " من کاملا با حرف شما موافقم و هیجان زده شده و به وجد آمده ام " .

6- حفظ فاصله مکانی شما بر حسب صمیمیت با گوینده : با زبان بدن خود به دیگرا بگویید " حرفهای شما تاثیر گذار است و مرا جذب کرده اید" برای این منظور کمی به طرف جلو خم شوید در عین حال وارد حریم شخصی دیگران نشوید .

7- از اصواتی چون آهان ، اوهوم، اوه ، آه و ... در جای مناسب استفاده کنید

8- از کلماتی چون می فهمم ، واقعاً، عجب ، بسیار خوب ، پی اینطور و ... استفاده کنید

9- سکوت به موقع شما باعث اطمینان بیشتر به شماست : هیچ کس در هنگام آشفتگی و عصبانیت شدید به نصیحت نیاز ندارد پس وقتی موضوعی را با شما در میان میگذارند دلیل گوینده را از بیان آن درک کنید آیا دنبال راه حل هست ؟ و یا فقط در حال تخلیه انرژی انباشته شده در خود می باشد ؟  

10- در خندیدن سخت گیر نباشید و خساست به خرج ندهید : وقتی شما خنده رو و خوش برخورد هستید این رفتار مسری است و به دیگران نیز انتقال می یابد .

11- شمرده و آهسته و تاثیر گذار صحبت کنید . 

12- با صدا و لحن خود دیگران را جذب کنید : شروع صحبت را با صدایی پایین آغاز کنید و گاهی به آرامی ضرباهنگ صدای خود را بالا ببرید

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/01/29 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
زندگی کردن بیاموز ...

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد…..
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.

سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!

اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت …

هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد …

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/01/23 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

چهار شمع به آرامی می‌سوختند و با هم گفتگو می‌کردند.

محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع‌ها شنيده می‌شد.

اولين شمع می‌گفت:

من «دوستی» هستم اما هيچکس نمی‌تواند مرا شعله‌ور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد.

شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت.


شمع دوم می‌گفت:

من «ايمان» هستم اما اغلب سست می‌گردم و خيلی پايدار نيستم.

در همين زمان نسيمی آرام وزيدن گرفت و او را خاموش کرد.

 شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:
 من «عشق» هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می‌گذارند و اهميت مرا درک نمی‌کنند. آنها حتی فراموش می‌کنند که به نزديکان خود عشق بورزند!

و بی درنگ از سوختن باز ايستاد.

 در همين لحظه کودکی  وارد اتاق شد. چشمش به شمع‌های خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمی‌سوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟

شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت:

نگران نباش! تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع‌های ديگر را روشن خواهم کرد.

من اميد هستم.

کودک، با چشم‌هائی که از شادی می‌درخشيدند، شمع اميد را در دست گرفت و دوستی، ايمان و عشق را شعله‌ور ساخت.

 

شمع ”اميد“ زندگی شما هرگز خاموش نگردد

تا هميشه آکنده از ”دوستی، ايمان و عشق“ باشيد.

 

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.

هيچ زماني بهتر ازهمين لحظه

براي شاد بودن وجود ندارد.

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.

نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/01/21 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:

  1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.
  2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
  3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
  4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

 

نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟

نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.

 

روزهاي تشويق به پايان ميرسد!

نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!

برندگان به زودي فراموش ميشوند!

 

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:

  1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.
  2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.
  3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.
  4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد.

 

حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

 

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،

ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ...   

آنها كساني هستند كه به زیبایی در خاطر شما نقش بسته اند

همانهايي كه در زندگی شما تاثیر گذاشته اند .

 

كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است.

            و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/01/18 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛

راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 

بدون ملاحظه ايام را مي گذرانيم، خيلي کم مي خنديم،

خيلي تند رانندگیمي كنيم، خيلي زود عصبانی مي شويم،

تا ديروقتبيدار مي مانيم، خيلي خسته از خواب برمي خيزيم،

خيلي کم مطالعه مي كنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي كنيم و

خيلي  بندرت دعا مي كنيم.

 

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را

تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم  

برای ملاقات همسايه جديدمان از يك سوی خیابان به آن سو برويم.

 

فضاي بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضاي درون را،

ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

 

بدين دليل است که پيشنهاد مي كنم از امروز

شما هيچ چيز را برای روز مبادا یا موقعيت خاص نگذاريد،

زيرا هر روز زندگی يك موقعيت خاص است.

 

زندگی فقط حفظ بقاء نيست،

بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

از جام کريستال خود استفاده كنيد،

بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد

 

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است

 شما نمي دانيد که شايد آن میتواند آخرين لحظه باشد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/01/15 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

مدتي پيش، در المپيك سياتل ، 9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند ، بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند، مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد.هيچكس ، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود. آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند ، پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه‌ كرد. هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند. حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند...

ايستادند و به عقب برگشتند... همگي... 

دختري كه دچار  سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست ، او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟"

پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند.

تمام جمعيت روي پا ايستاده و كف زدند. اين تشويقها مدت زيادي طول كشيد.

شاهدان اين ماجرا، هنوز هم در باره اين موضوع صحبت ميكنند. چرا؟

 زيرا از اعماق درونمان ميدانيم كه در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد . مهمترين چيز در زندگي، كمك به سايرين براي برنده شدن است.حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آن شركت داريم.

 

اگراين پيام را با عزيزانمان درميان بگذاريم ،

شايد موفق شويم تا قلبمان را تغيير دهيم،

شايد هم قلب شخص ديگري را، ...

 

” شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود"

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/01/11 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

زندگی کردن بیاموز ...

گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد مهاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه،هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند.

استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان  گوناگون، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى(يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و ازآنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد،

استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند
شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى  است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيدکه فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد.بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس  ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از  ديد ما پنهان کند
چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و  سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد.

زندگى هم مثل همين چاى است.


خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را

از چايتان لذت ببريد 

 

زندگی جیره مختصری است مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/01/09 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

گاهی گمان نمی کنی و می شود

گاهی نمی شود

        که نمی شود

         که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای

         گدای

                           گدائی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/01/01 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

پیچک