شاد زندگی کنیم و شادی را جذب کنیم

لبخند تو را چند صباحی است ندیدم ! یكبار دگر خانه ات اباد بگو : سیب !

فهمیدم ها در سنهای مختلف :

 

فهمــيده ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم". 61 سال

فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم . 38 ساله

فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 20 ساله

فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه "بعداً راجع بهش صحبت میکنیم" اين يعني "نه". 7 ساله

فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم
و مشغول تماشاي عکس ها نشوم. 42 ساله

فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند. 64 ساله

فهمــيده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد. 29 ساله

فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم، آن را به نحو احسن انجام مي دهم. 48 ساله

فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام. 38 ساله

فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته "از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است. 54 ساله

فهمــيده ام که مديريت يعني : ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

فهمــيده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند، من مي ترسم. 5 ساله

فهمــيده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد. 29 ساله

فهمــيده ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم. 29 ساله

فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند. 72 ساله

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۶/۰۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
دیدم یه شماره غریب اس ام اس داده: "چطوری مهندس بی معرفت؟"
زدم: شما؟
زد: "یکی که با وجود همه بی معرفتیات دلش طاقت دوریتو نداره و همیشه برمیگرده طرف تو."
یکم فک کردم و گفتم: "نیوشا تویی؟ برگشتی ایران عسلم؟ نیوشا از اون موقع که تو رفتی از دلتنگی تو و تنهایی دارم میمیرم، اما چون میدونستم هیشکیو مثل تو نمی تونم دوست داشته باشم سمت هیشکی نرفتم."
گفت: "من نیوشا نیستم، فک کنم با وجود نیوشا باید به من بگی دوست دختر سابق."
کلی فک کردم قبل نیوشا با کی بودم،
زدم: "یاسمن تویی؟ تو دوست دختر اول و آخر من و ملکه آرزوهای منی تا ابد، سابق چیه، میگن دلتو به هرکی بار اول ببازی دیگه بقیه عشقا برات بی رنگ میشه و منم که دلم به تو قفل شده نفس."
گفت: "من یاسمن نیستم، حالا که اِنقد سرت شلوغه کاش لااقل یادگاری ازت تو دلم نبود."
کلی فک کردم خدایا یادگاری تو دل؟ کدومشونه!؟
گفتم: "ستاره تویی؟ باید قبول کنی برای ما زود بود و آبروی خودمون میرفت، صد بار بهت گفتم اون بچه رو بنداز، هنوزم دیر نشده، اگه بندازیش میتونیم تا ابد با هم بمونیم زندگی من، هنوزم جدایی از تو رو باور نمی کنه دلم."
گفت: "احمق، من عاطفه ام، فک نکنم بشناسی، با اینکه آخرین دیدارمون 2 ساعت پیش بوده، نمی خواد بقیه رو رو کنی کثافت، حیف من که وسط کلاس از دانشگاه برگشتم اومدم دم خونه دنبالت بريم بيرون با هم دور بزنيم."
منم با كمال پررويي زدم: "عاطفه، ميدونستم تويي عزيزم، داشتم اذيتت ميكردم ببينم چقدر دوستم داري و روم حساسی!؟!

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۷ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۷ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نبوغ ذاتی اینه 
با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه
بچه ء 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف
طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه
گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه
دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یکم که گذشت دیدم تو
شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم
دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره
رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه
داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو
مسخره کردی...رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته
چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه
میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم
بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی
داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره
دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول
نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به
خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...! بعد منو صدا کرد جلو گفت
این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو
داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع
نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۱ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و ما نمیفهمیم کی باید از زمین بلند شد،اون‌وقت کار همه‌مون تمومه !»
شما اکنون و پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شده‌اید!
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۹۴/۰۳/۱۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

من هروقت حس درس خوندن بهم دست میده،5 دقیقه دراز می کشم برطرف میشه

 

از اول ابتدایی تا آخرین روز دبیرستان ، همه معلمها و ناظم ها:

" کلاس شما بدترین کلاسیه که تا حالا داشتم

 

یادش بخیر قدیما با هزار تومن میرفتم مغازهٔ با ۲تا نوشابه، ۳بسته چیپس، ۵تا بستنی، ۴تا شکلات میومدم بیرون. اما الان دیگه نمی‌شه همه جا دوربین هست

 

یارو کف دستش میخاره میگه پول داره واسم میرسه!گوشش میخاره میگه دارن پشت سرم حرف میزنن!کفه پاش میخاره میگه پول داره میره!

کثیفی بابا جون،کثیفی

برو حموم!

 

طرف ، پیاز سرخ میکنه بوی ماهی بره؛ بعد اسفند دود میکنه بوی پیاز بره؛ بعد پنجره باز میزاره بوی اسفند بره ! تازه کلی هم خوشحاله از این ابتکارش !

 

چهار ساعتم موبایلت همرات باشه زنگ نمیخوره... كافیه بری تو توالت ...

آی زنگ میخوره !

آی زنگ میخوره !

آی اس ام اس میاد !

آی میاد !

... همه هم کار واجب دارن !

تاحالا کجا بودین ... !!!!

 

چهار چیز که حوّا نمی توونست به آدم بگه: 1- آدمت می كنم! 2- از شوهرای دیگه یاد بگیر! 3- قبل از تو صد تا خواستگار داشتم ! 4- می رم خونه مامانم!

 

اولین سوال دخترا در شروع ترم:

استاد منابع امتحانی چیا هست؟

پسرا از استاد در شروع ترم:

استاد نه ونیمُ ده می‌دین؟؟

 

ما ایرانی ها اولین کسانی هستیم که کشف کردیم باطری قلمی با ضربه شارژ میشه

مثال:زمانی که باتری کنترل دستگاهی ضعیف میشه و کار نمیکنه تق و تق میزنیم روش تا مجبور بشه کار کنه!!!

 

هیچ لذتی بالاتر از این نیس که یه تیکه از سرعت گیر کنده شده باشه و آدم بتونه 2 تا چرخش ماشینشو از اونجا رد کنه..هست خدایی؟! خدایا این لذتارو از ما نگیر..

 

تو پارک ملت باباهه به گوزنه غذا میداد ،بزه از اون دور دویده اومده غذا بخوره پسره از باباش میپرسه : بابا این چیه؟ باباهه میگه : بابا جون بچشه . . .!!!

 

داشتیم با مامانم تو پاساژ راه میرفتیم یهو مامانم هلم داد داشتم با مخ میخوردم زمین!!!! میگم چرا اینجوری می کنی؟؟؟؟ میگه قوز نکن!!!!

 

 

یه روزایی هست كه یهو قصد می كنی اتاقتو مرتب كنی...همه ی وسایلتو كه می ریزی بیرون تازه میفهمی چه غلطی كردی

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۳۰ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
 روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
 «شما برای چی می نویسید استاد؟ »
 برنارد شاو جواب داد:
 «برای یک لقمه نان»
 نویسنده جوان برآشفت که:
 «متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »
 وبرنارد شاو گفت: «عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »

برنارد شاو

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
تصویری کشف شده از ماشین مشتی ممدلی که نه بوق داره و نه صندلی



  1. آخرین و بهداشتی ترین متد کباب پزی!



    آقا حواست کجاست؟؟!!



    کدوم یکی داره ادای اون یکیو در میاره ؟



    جای پارک، جای پارکه دیگه چه فرق می کن



    شاهکار حیرت انگیزیست این هنر عکاسی





    رقابت رقابته، حالا چه فرق می کنه حریف مرغ باشه یا فیل ؟



    هیچ می دونستید که چرا باید زبان انگلیسی را آموخت؟!
    برای اینکه مثل این آقا با لباسی که پشتش نوشته من برای مشروب خوری و... بدنیا آمدم
    به مسجد نره و آبروریزی نکنه!






    خدائیش قدر داوران رو باید بیشتر بدونیم با این همه دقت و تلاش



    کی میگه دوره ی مردسالاری سر اومده ؟



    وای ... مراقب باش



    عجب حالی میده یه آبتنی دلچسب تو این گرمای زودرس فصل بهار



    بابا چند نفر به یه نفر ؟!



    کلاً همه جور ماساژ درمانی مفیده



    مطالعه مطالعه است، چراغش دیگر هر چه پیش آید خوش آید



    بدون شرح!



    آخر حواس جمعی یه خانم محترم



    تو که عروسکی تو که ملوسکی میخوام باهام برقصی ! چه جوری ؟! اینجوری؟!



    وای خدا چه چشمای خوشکلی داره

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۱ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

نصايح امروزی لقمان حكيم به پسرش ! 

 

پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت

پسرم! سخت ترین کار عالم ، محکوم کردن یک احمق است.

پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن

پسرم! با كسی كه از روزنامه فقط نيازمنديهايش را ميخواند دوستی نكن. آدم بيكار و بی اراده ای است.

پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن.

پسرم! با رئيس ات زياد گرم نگير برايت حرف درمی آورند.

پسرم! هیچ گاه از دانشگاه های هاروارد، ماساچوست و بوستون مدرک نگیر. برایت حرف در میارن. مگه آزاد رودهن چشه؟

پسرم! قرض نگير. قرض هم نده.

پسرم! شماره حساب هدفمندی یارانه ها ، رمزگذاری شده در صندوقچه مرحوم آقابزرگ توی اتاق پشتی است.

پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند.

پسرم! شهر ما خانه ما! …نه نه نه! نمی خواد عزیزم. شهرشون خونه خودشون. اول اتاقت رو از این ریخت در بیار.

پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز

پسرم! قواعد رانندگي را بيخيال. فقط مواظب باش بهت نزنند.

پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری

فرزندم! در مورد بالا به یاد داشته باش هیچ کس تنها نیست.

پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیا فردا در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در… ولش کن پسرم

پسرم! پیامک های عید نوروزت را همین الان بفرست

هان ای پسر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو. اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت.

پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است!

و در آخر: پسرم اوج نگیر

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۹ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

بچه بیشتر بیاری ارث را میبری:چارلز وانس میلر
او در سال 1926 درگذشت،او یک وکیل بود اما هیچ وارثی نداشت به همین علت وصیت کرد
تا اموالش را بفروشند و به زنی که بیشترین بچه را به دنیا آورده بدهند.در این رقابت چهار زن با به دنیا اوردن 9 فرزند به مقدار مساوی از دارایی های میلر برخوردار شدند.او با مرگ خود باعث شد 36 بچه زندگی خوبی داشته باشند.


روزی یک شاخه گل : جک بنی یکی از کمدین های بزرگ آمریکا
او بسیار عاشق همسرش بود.او وصیت کرد بعد از مرگش هر روز یک شاخه گل رز به درب خانه همسرش ببرند.این کار به مدت 9سال انجام شد تا سرانجام او نیز درگذشت.


همه چیز مال سگم : الکساندر مک کویین یکی از طراحان خوب لباس
او هیچ وارثی نداشت و تنها دوستش سگش بود او تمام دارایی خود را به این سگ بخشید و مقدار زیادی نیز به کمیته های حمایت از حیوانات کمک کرد.


از زندگی درجوب تا کاخ نشینی
به مانند بالا کارلوتا لیبنستین پس از مرگش در سال 1991 مقدار زیادی پول برای سگ خود به ارث گذاشت او همچنین خانه بزرگ و ویلایی خود را به تعدادی سگ بخشید تا دیگر در جوی آب نخوابند و خانه بزرگی داشته باشند.


ملکه خساست:در سال 1997
وقتی هری هلمسلی درگذشت یک خانه به ارزش میلیون ها دلار از خود به یادگارگذاشت.همسر
سابق او این اموال را مصادره کرد و با داشتن ثروت بسیار به علت پرداخت نکردن مالیات به زندان رفت.او در سال 2007 از دنیا رفت و تنها مقدار کمی برای نوه های خود به یادگارگذاشت و حتی به دو تا از نوه های خود هیچی نداد.


به خاک نسپارید:جرمی بنتهام
او که در دوران خود یک دانشمند و فیلسوف بزرگ بود در سال 1832 درگذشت و وصیت کرد تا بدن اورا با یونجه پر کنند و بر روی یک صندلی بگذارند.بدن او امروزه در دانشگاه لندن وجود دارد.


انتقام با سیگار:ساموئل برت
او به خاطر مخالفت های همسرش نمیتوانست سیگار بکشد او پس ار مرگ وصیت کرد تا اموالش به همسرش برسد به این شرط که او روزی 5 سیگار بکشد.


یه قوطی قبر:شاید شما اسم فرد بایر را نشنیده باشید
اما حتما قوطی های چیپس را دیده اید.او با اختراع این قوطی ها توانست کمک عظیمی به این عرصه بکند.او وصیت کرد تا پس از مرگش. بدنش را در این قوطی جای دهند.


خاک سپاری در فضا:ژان رودنبری
او در سال 1991 درگذشت.او خالق پیشتازان فضا بود و وصیت کرد تا بدنش به فضا برود  مقداری از بدناو با شاتل کلمبیا به آسمان برده شد و باقی بدنش در سفرهای بعدی به فضا برده شد.


آرزوی مرگ : ژان کنور
او در سال ۱۹۹۷ در کنتاکی درگذشت و یک خانه به ارزش زیادی برای بازیگر فیلم آرزوی مرگ به  ارث گذاشت اما خواهراو بسیار مخالفت کرد و تنها نیمی از دارایی او به این بازیگر رسید و او نیز این پول را به خیریه بخشیده

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۰۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

پیچک