شاد زندگی کنیم و شادی را جذب کنیم

لبخند تو را چند صباحی است ندیدم ! یكبار دگر خانه ات اباد بگو : سیب !

سوار یه سیستم صوتی شدم طرف روش پراید بسته بود !!!

 

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۳ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو
داشته… رد می شده…
که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
ولی من این کار رو می کنم!

 وینستون چرچیل

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر

 بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او

 بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه

 قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

 مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

 روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند،

 آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك

 دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس

 ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس

 بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

 فكركنید.

 .

 .

 .

 .

 شصت تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر

 می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
من فهمیدم که ......

 

فهمــيده ام که عاشق نبودن گناه است. 31 ساله

 


فهمــيده ام هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده. 48 ساله

هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابه، من بايد آدم درستى باشم. 42 ساله

فهمــيده ام مبارزه در زندگي براي خواسته هايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند. 27 ساله

فهمــيده ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از ان رد مي شود. 50ساله

فهمــيده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه
و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بي منت. 35 ساله

فهمــيده ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد
بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي. 36 ساله


فهميدم كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست!
و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني!. 30 ساله

فهمــيده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري. 12 ساله

فهميدم كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري
و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه. 31 ساله

من هنوز چيزي نفهميدم، فعلا قضيه خيلي مبهمه. 34 ساله

فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم نیست بجز کسی که دوسش داری. 52 ساله

فهميدم روي هيچ عقيده اي تعصب نداشته باشم چرا كه چند سال بعد ممكنه برام مسخره و خنده دار بشه
و هيچ عقيده اي رو مسخره نكنم چرا كه شايد سال ها بعد آرمان زندگيم بشه. 30 ساله


من فهميدم كه هيچ وقت اون چيزي رو كه مي خواهي به دست نمي آري
و وقتي هم كه بدست اوردي ديگه اون رو نمي خواهي. 37 ساله

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۹۴/۰۸/۱۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند!!!

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1,2,3,4,5,6,7,8,9,10,11,12,13,14,15,16,17,18,19,20,21,22,23,24,25,26

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟

تلاش سخت = (Hard work)

H+A+R+D+W+O+ R+K

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟

دانش = (Knowledge)

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%

عشق چگونه؟

عشق = (Love)

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟

پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟

پول = (Money)

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= 72%

رهبری = (Leadership)

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

اینها كافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟

نگرش = (Attitude)

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100

% خواهد شد

نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت

را دوباره بشوی همه

چیز عوض می شود.

!!!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
فهمیدم ها در سنهای مختلف :

 

فهمــيده ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم". 61 سال

فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم . 38 ساله

فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 20 ساله

فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه "بعداً راجع بهش صحبت میکنیم" اين يعني "نه". 7 ساله

فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم
و مشغول تماشاي عکس ها نشوم. 42 ساله

فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند. 64 ساله

فهمــيده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد. 29 ساله

فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم، آن را به نحو احسن انجام مي دهم. 48 ساله

فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام. 38 ساله

فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته "از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است. 54 ساله

فهمــيده ام که مديريت يعني : ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

فهمــيده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند، من مي ترسم. 5 ساله

فهمــيده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد. 29 ساله

فهمــيده ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم. 29 ساله

فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند. 72 ساله

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۶/۰۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
دیدم یه شماره غریب اس ام اس داده: "چطوری مهندس بی معرفت؟"
زدم: شما؟
زد: "یکی که با وجود همه بی معرفتیات دلش طاقت دوریتو نداره و همیشه برمیگرده طرف تو."
یکم فک کردم و گفتم: "نیوشا تویی؟ برگشتی ایران عسلم؟ نیوشا از اون موقع که تو رفتی از دلتنگی تو و تنهایی دارم میمیرم، اما چون میدونستم هیشکیو مثل تو نمی تونم دوست داشته باشم سمت هیشکی نرفتم."
گفت: "من نیوشا نیستم، فک کنم با وجود نیوشا باید به من بگی دوست دختر سابق."
کلی فک کردم قبل نیوشا با کی بودم،
زدم: "یاسمن تویی؟ تو دوست دختر اول و آخر من و ملکه آرزوهای منی تا ابد، سابق چیه، میگن دلتو به هرکی بار اول ببازی دیگه بقیه عشقا برات بی رنگ میشه و منم که دلم به تو قفل شده نفس."
گفت: "من یاسمن نیستم، حالا که اِنقد سرت شلوغه کاش لااقل یادگاری ازت تو دلم نبود."
کلی فک کردم خدایا یادگاری تو دل؟ کدومشونه!؟
گفتم: "ستاره تویی؟ باید قبول کنی برای ما زود بود و آبروی خودمون میرفت، صد بار بهت گفتم اون بچه رو بنداز، هنوزم دیر نشده، اگه بندازیش میتونیم تا ابد با هم بمونیم زندگی من، هنوزم جدایی از تو رو باور نمی کنه دلم."
گفت: "احمق، من عاطفه ام، فک نکنم بشناسی، با اینکه آخرین دیدارمون 2 ساعت پیش بوده، نمی خواد بقیه رو رو کنی کثافت، حیف من که وسط کلاس از دانشگاه برگشتم اومدم دم خونه دنبالت بريم بيرون با هم دور بزنيم."
منم با كمال پررويي زدم: "عاطفه، ميدونستم تويي عزيزم، داشتم اذيتت ميكردم ببينم چقدر دوستم داري و روم حساسی!؟!

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۷ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۷ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نبوغ ذاتی اینه 
با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه
بچه ء 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف
طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه
گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه
دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یکم که گذشت دیدم تو
شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم
دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره
رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه
داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو
مسخره کردی...رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته
چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه
میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم
بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی
داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره
دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول
نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به
خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...! بعد منو صدا کرد جلو گفت
این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو
داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع
نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۱ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و ما نمیفهمیم کی باید از زمین بلند شد،اون‌وقت کار همه‌مون تمومه !»
شما اکنون و پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شده‌اید!
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۹۴/۰۳/۱۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

پیچک