شاد زندگی کنیم و شادی را جذب کنیم

لبخند تو را چند صباحی است ندیدم ! یكبار دگر خانه ات اباد بگو : سیب !

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و ما نمیفهمیم کی باید از زمین بلند شد،اون‌وقت کار همه‌مون تمومه !»
شما اکنون و پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شده‌اید!
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند!!!

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1,2,3,4,5,6,7,8,9,10,11,12,13,14,15,16,17,18,19,20,21,22,23,24,25,26

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟

تلاش سخت = (Hard work)

H+A+R+D+W+O+ R+K

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟

دانش = (Knowledge)

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%

عشق چگونه؟

عشق = (Love)

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟

پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟

پول = (Money)

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= 72%

رهبری = (Leadership)

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

اینها كافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟

نگرش = (Attitude)

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100

% خواهد شد

نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت

را دوباره بشوی همه

چیز عوض می شود.

!!!

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۰ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
من فهمیدم که ......

 

فهمــيده ام که عاشق نبودن گناه است. 31 ساله

 


فهمــيده ام هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده. 48 ساله

هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابه، من بايد آدم درستى باشم. 42 ساله

فهمــيده ام مبارزه در زندگي براي خواسته هايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند. 27 ساله

فهمــيده ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از ان رد مي شود. 50ساله

فهمــيده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه
و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بي منت. 35 ساله

فهمــيده ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد
بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي. 36 ساله


فهميدم كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست!
و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني!. 30 ساله

فهمــيده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري. 12 ساله

فهميدم كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري
و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه. 31 ساله

من هنوز چيزي نفهميدم، فعلا قضيه خيلي مبهمه. 34 ساله

فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم نیست بجز کسی که دوسش داری. 52 ساله

فهميدم روي هيچ عقيده اي تعصب نداشته باشم چرا كه چند سال بعد ممكنه برام مسخره و خنده دار بشه
و هيچ عقيده اي رو مسخره نكنم چرا كه شايد سال ها بعد آرمان زندگيم بشه. 30 ساله


من فهميدم كه هيچ وقت اون چيزي رو كه مي خواهي به دست نمي آري
و وقتي هم كه بدست اوردي ديگه اون رو نمي خواهي. 37 ساله

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
سوار یه سیستم صوتی شدم طرف روش پراید بسته بود !!!

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۳ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر

 بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او

 بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه

 قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

 مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

 روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند،

 آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك

 دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس

 ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس

 بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

 فكركنید.

 .

 .

 .

 .

 شصت تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر

 می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۹۳/۱۰/۰۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
 

کاربردهای مختلف " مُردن " در فرهنگ بیـانی مـا:

برو بمیر : برو گمشو !
بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد !
می میرم برایت : عاشقتم!
می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟
مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟
نمردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد !
مردیم تا ... : صبرمان تمام شد !
مرده : بی حال !
مردنی : نحیف و لاغر !
مُردم : خسته شدم!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو
داشته… رد می شده…
که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
ولی من این کار رو می کنم!

 

وینستون چرچیل

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۵ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

من هروقت حس درس خوندن بهم دست میده،5 دقیقه دراز می کشم برطرف میشه

 

از اول ابتدایی تا آخرین روز دبیرستان ، همه معلمها و ناظم ها:

" کلاس شما بدترین کلاسیه که تا حالا داشتم

 

یادش بخیر قدیما با هزار تومن میرفتم مغازهٔ با ۲تا نوشابه، ۳بسته چیپس، ۵تا بستنی، ۴تا شکلات میومدم بیرون. اما الان دیگه نمی‌شه همه جا دوربین هست

 

یارو کف دستش میخاره میگه پول داره واسم میرسه!گوشش میخاره میگه دارن پشت سرم حرف میزنن!کفه پاش میخاره میگه پول داره میره!

کثیفی بابا جون،کثیفی

برو حموم!

 

طرف ، پیاز سرخ میکنه بوی ماهی بره؛ بعد اسفند دود میکنه بوی پیاز بره؛ بعد پنجره باز میزاره بوی اسفند بره ! تازه کلی هم خوشحاله از این ابتکارش !

 

چهار ساعتم موبایلت همرات باشه زنگ نمیخوره... كافیه بری تو توالت ...

آی زنگ میخوره !

آی زنگ میخوره !

آی اس ام اس میاد !

آی میاد !

... همه هم کار واجب دارن !

تاحالا کجا بودین ... !!!!

 

چهار چیز که حوّا نمی توونست به آدم بگه: 1- آدمت می كنم! 2- از شوهرای دیگه یاد بگیر! 3- قبل از تو صد تا خواستگار داشتم ! 4- می رم خونه مامانم!

 

اولین سوال دخترا در شروع ترم:

استاد منابع امتحانی چیا هست؟

پسرا از استاد در شروع ترم:

استاد نه ونیمُ ده می‌دین؟؟

 

ما ایرانی ها اولین کسانی هستیم که کشف کردیم باطری قلمی با ضربه شارژ میشه

مثال:زمانی که باتری کنترل دستگاهی ضعیف میشه و کار نمیکنه تق و تق میزنیم روش تا مجبور بشه کار کنه!!!

 

هیچ لذتی بالاتر از این نیس که یه تیکه از سرعت گیر کنده شده باشه و آدم بتونه 2 تا چرخش ماشینشو از اونجا رد کنه..هست خدایی؟! خدایا این لذتارو از ما نگیر..

 

تو پارک ملت باباهه به گوزنه غذا میداد ،بزه از اون دور دویده اومده غذا بخوره پسره از باباش میپرسه : بابا این چیه؟ باباهه میگه : بابا جون بچشه . . .!!!

 

داشتیم با مامانم تو پاساژ راه میرفتیم یهو مامانم هلم داد داشتم با مخ میخوردم زمین!!!! میگم چرا اینجوری می کنی؟؟؟؟ میگه قوز نکن!!!!

 

 

یه روزایی هست كه یهو قصد می كنی اتاقتو مرتب كنی...همه ی وسایلتو كه می ریزی بیرون تازه میفهمی چه غلطی كردی

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۳۰ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
متنها  و شعرهای  طنز و زیبا

زندگی کردن بیاموز ...

   به دنبال خدا نگرد .....

 

   خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ......
   خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست .....
   خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....
   خدا در قلبیست که برای تو می تپد ....
   خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...
   خدا در جمع عزیزترین هایت است ...
   خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
   در قلبی است که شاد می کنی،
   در لبخندی است که به لب می نشانی .........
   خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
   لابلای کتاب های کهنه نیست ....
   خدا در عطر خوش نان است ،
   آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی
   آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی ....
   خدا را در کوچه پس کوچه های تنهائیت نگرد ...
   او جایی است که همه شادند،
   جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ...
   در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،
   و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،
   و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا ....

  خدا را جای دگر باید جستجو کنی ....
خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا ....

سر آخر خداوند از من و تو خواهد پرسید:

"آیا زندگی را زندگی کرده ای؟"

شما چه میگویید ؟ آیا زندگی را زندگی کرده اید؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۰ توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

پیچک