شاد زندگی کنیم و شادی را جذب کنیم

لبخند تو را چند صباحی است ندیدم ! یكبار دگر خانه ات اباد بگو : سیب !


اینقدر که ما لگد به بخت خودمون زدیم بروسلی به حریفاش نزد ..... والا !

ايراني ها دروغ گفتن رو از اول صبح با اين جمله آغاز مي کنن   :  پاشو ظهره !

در تمام دنیا ملت یا بی حجابند و یا با حجاب، فقط در ایران است که ملت بد حجابند!!!!

دانشجویان عزیز: زیاد به خودتان فشار نیاورید حتی امام (ره)هم به شما امیدی نداشت همیشه میگفت امید من به دبستانی هاست فقط جهت اطلاع گفتم

جهان سوم اونجايي نيست كه براي دو ساعت قطع برق وزيرش استعفا ميده(كره جنوبي)، اونجاييه كه بعد از دو ساعت بي برقي صلوات مي فرستن!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1393/04/25 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1393/03/25 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
در ایران :
تو دستشویی فکر میکنند،
تو حمام اواز میخوانند،
سر کلاس میخوابند،
تو رختخواب تلفن حرف میزنند،
موقع درس خوندن بازی میکنند،
موقع تی وی دیدن فیسبوک چک میکنند،
موقع فیسبوک چک کردن غذا میخورند،
موقع خواب بیدارند،
موقع بیداری خوابند،
سر کار روزنامه میخوانند،
و اوقات فراغت کار میکنند...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1393/03/05 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

 

متنها  و شعرهای  طنز و زیبا

 

 

     یادمان باشداز امروز جفایی نکنیم           گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

   خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد       بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

 

   جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم        شکوه از غیر خطاست ، خطایی نکنیم

    یاور خویش بدانیم خدایاران را                       جز به یاران خدا دوست، وفایی نکنیم
 

   یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند               طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

    گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم        تابهاران نرسیده ، هوایی نکنیم
 

   گله هرگز نبود شیوه دلسوختگان                 با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

    یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم           وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
 
    پر پروانه شکستن هنر انسان نیست            گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
    وبه هنگام نیایش سرسجاده عشق             جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
 

   مهربانی صفت بازار عشاق خداست

 یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1393/03/01 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

فردریک کبیر 

که از سال

 ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ 

بر کشور آلمان حکومت می کرد 

معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست. 

 

او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، 

گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند. 

فردریک آن را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند 

ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند. 

آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”. 

یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است”. 

فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود                                
 همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، 

اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است 

مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 1393/02/27 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1393/02/15 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
دیدم یه شماره غریب اس ام اس داده: "چطوری مهندس بی معرفت؟"
زدم: شما؟
زد: "یکی که با وجود همه بی معرفتیات دلش طاقت دوریتو نداره و همیشه برمیگرده طرف تو."
یکم فک کردم و گفتم: "نیوشا تویی؟ برگشتی ایران عسلم؟ نیوشا از اون موقع که تو رفتی از دلتنگی تو و تنهایی دارم میمیرم، اما چون میدونستم هیشکیو مثل تو نمی تونم دوست داشته باشم سمت هیشکی نرفتم."
گفت: "من نیوشا نیستم، فک کنم با وجود نیوشا باید به من بگی دوست دختر سابق."
کلی فک کردم قبل نیوشا با کی بودم،
زدم: "یاسمن تویی؟ تو دوست دختر اول و آخر من و ملکه آرزوهای منی تا ابد، سابق چیه، میگن دلتو به هرکی بار اول ببازی دیگه بقیه عشقا برات بی رنگ میشه و منم که دلم به تو قفل شده نفس."
گفت: "من یاسمن نیستم، حالا که اِنقد سرت شلوغه کاش لااقل یادگاری ازت تو دلم نبود."
کلی فک کردم خدایا یادگاری تو دل؟ کدومشونه!؟
گفتم: "ستاره تویی؟ باید قبول کنی برای ما زود بود و آبروی خودمون میرفت، صد بار بهت گفتم اون بچه رو بنداز، هنوزم دیر نشده، اگه بندازیش میتونیم تا ابد با هم بمونیم زندگی من، هنوزم جدایی از تو رو باور نمی کنه دلم."
گفت: "احمق، من عاطفه ام، فک نکنم بشناسی، با اینکه آخرین دیدارمون 2 ساعت پیش بوده، نمی خواد بقیه رو رو کنی کثافت، حیف من که وسط کلاس از دانشگاه برگشتم اومدم دم خونه دنبالت بريم بيرون با هم دور بزنيم."
منم با كمال پررويي زدم: "عاطفه، ميدونستم تويي عزيزم، داشتم اذيتت ميكردم ببينم چقدر دوستم داري و روم حساسی!؟!

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1393/01/27 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
فهمیدم ها در سنهای مختلف :

 

فهمــيده ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم". 61 سال

فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم . 38 ساله

فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 20 ساله

فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه "بعداً راجع بهش صحبت میکنیم" اين يعني "نه". 7 ساله

فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم
و مشغول تماشاي عکس ها نشوم. 42 ساله

فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند. 64 ساله

فهمــيده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد. 29 ساله

فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم، آن را به نحو احسن انجام مي دهم. 48 ساله

فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام. 38 ساله

فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته "از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است. 54 ساله

فهمــيده ام که مديريت يعني : ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

فهمــيده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند، من مي ترسم. 5 ساله

فهمــيده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد. 29 ساله

فهمــيده ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم. 29 ساله

فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند. 72 ساله

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1393/01/05 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
نبوغ ذاتی اینه 
با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه
بچه ء 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف
طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه
گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه
دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یکم که گذشت دیدم تو
شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم
دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره
رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه
داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو
مسخره کردی...رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته
چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه
میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم
بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی
داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره
دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول
نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به
خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...! بعد منو صدا کرد جلو گفت
این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو
داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع
نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/12/11 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:
آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:
بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

برنارد شاو

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1392/10/05 توسط فیروزه اسدزاده از شیراز

پیچک